نقاشی اش خوب نبود اما راهش را خوب کشید و ... رفت...
کلافه شده ام
دوستــ دارم دستم را بگذارم زیر چانه ام
زل بزنم به آسمان
و...
بخدا بگویم
از تــو نـگـاهِـت خـونـده بـشـه کـه جـسـارت گـفـتـن کـلـمـه هـا رو نـداری...
امـا یـه نـگـاه گُـنـگ تـحـویـل مـیـگـیـری
و یـه جـمـلـه مِـثـلـه: چـیـزی شـده ؟؟؟!
اونـجـاسـت کـه بـُغـضـتـو بـا یـه لـیـوان سـکـوتـت سـر مـیـکـشـی
و بـا لـبـخـنـد مـیـگـی :
كــه گاهــی حــ ـس مـی كنـم
عشـ ــق را نِسیـ ــه به مـ ـن دادهای
بی تـابــ ـم ،
مدیون هـــمـیـــن انــتظاریستــــ
دوستــ دارم دستم را بگذارم زیر چانه ام
زل بزنم به آسمان
و...
بخدا بگویم
مثلا که چی ؟...

از تــو نـگـاهِـت خـونـده بـشـه کـه جـسـارت گـفـتـن کـلـمـه هـا رو نـداری...
امـا یـه نـگـاه گُـنـگ تـحـویـل مـیـگـیـری
و یـه جـمـلـه مِـثـلـه: چـیـزی شـده ؟؟؟!
اونـجـاسـت کـه بـُغـضـتـو بـا یـه لـیـوان سـکـوتـت سـر مـیـکـشـی
و بـا لـبـخـنـد مـیـگـی :
نــه هـیـچـیــ...!
از عشق سخن گفتن براے آدمے هنوز خیلے زود استــ... خیلے زود...
كــه گاهــی حــ ـس مـی كنـم
عشـ ــق را نِسیـ ــه به مـ ـن دادهای
بی تـابــ ـم ،
نقـ ـد میخــواهـمــ ـت ..!
خـــــــــــدایا شکر به خاطره همهٔ دادهها و نداده هایت دادههات نعمتــــــــــ ، ندادهها هم حکـــــــــــمت ...

مدیون هـــمـیـــن انــتظاریستــــ
كه دیــگر از كســی نــدارم ...!!!

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۹۱ ساعت 19:37 توسط ℛÅHÅ ⅉℴℴn
|