بعضی چیزها را باید بنویسم

نه برای اینکه همه "بخونن"و بگن "عالیه.....


"برای اینکه"خفه نشم

همین!!

حجاب محدودیت است


برای



★ مردان هوسران



★ زنان بی عفت



★ نفوذ استعمار پیر



★ منحرف کردن نیروی جوانی

★ از هم پاشیدن خانواده ها

روز یه پسر انگلیسی میاد با طعنه به یك پسر ایرانی میگه: چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون كنن؟؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر شهوت پرستن كه نمیتونن خودشون رو کنترل كنن؟؟ پسره لبخندی میزنه و میگه: ملكه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده؟ و هر مردی ملكه انگلستانو لمس كنه؟! پسره انگلیسی با عصبانیت میگه: ... ...نه!مگه فرد عادیه؟!! فقط افراد خاصی میتون با ایشون در رابطه باشن!!! پسر میگه: خانومای ما همه ملكه هستن!!! ♥♥♥به افتخار همه دخترای ایروونی♥♥

درست زمانی که سرت جای دیگری گرم است ؛
دل من همین جا یخ میزند !

چه فاصله زیادیست از سر تو تا دل من ... !!!

چه اسان تماشاگر سبقت ثانیه هاییم و به عبورشان میخندیم
چه اسان لحظه ها را بکام هم تلخ میکنیم
وچه ارزان میفروشیم لذت با هم بودن را

چه زود دیر میشود ونمیدانیم که فردا می اید و شاید ما نباشیم.

یه روز به خدا گفتم :بیا دنیا رو تقسیم کنیم؟!
اسمون مال من,ابراش مال تو......
دریا مال من ,موجاش مال تو .....
ماه مال من ,خورشید مال تو .....
خداوند خندید و گفت :تو بندگی کن ,همش مال تو ......
حتی من !!!

توبه می کنم دیگر کسی را دوست نداشته باشم حتی به قیمت سنگ شدن

توبه می کنم دیگر برای کسی اشک نریزم حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود چشمانم را می بندم

توبه می کنم دیگر دلم برایت تنگ نشود حتی چند لحظه!قول می دهم نامت را بر زبان نمی آورم لبهایم را می دوزم

توبه می کنم دیگر عاشق نشوم قلبم را دور می اندارم برای همیشه و به کویر تنهایی سلام می کنم

انگشت های هیسما را  از هر طرف نشانه گرفتند انگار ، غوغای چشمان من و تو  سکوت را  در آن کتابخانه رعایت نکرده ان
  قیصر امین پور

این اتــاق ِ مَن استـــــ ..



وقتــے وارد شدی ..


آنقـــدَر کوچَکـــــ مے شـَـــوَد ..


کــهـ دیــگـر جــایــے بَــــرای نـشستَــن 


بـاقـــے نَخواهَـــد مانــــد ..


مَـگـر دَر آغــــوش ِ مَـــن ...

فـَـقـَط چَـنــد قـَــدَم مانـده بـــود...  

بــِـرسَـم بـه " تــو " 

  اَگــر ایـن خواب لَعــنَتـی 

 دیشَـب اِدامـه داشـت...!
حرفــــــی ندارم

تو هم چیزی نــــگو

بگذار تنها تــــماشـــــایت کنم
...
دل ربـــــاترین چشــــم انداز !

 

من همان کسی هستم...

که انتخاب شدم...

برای از دست دادن تو...

نه بیشتر...

نه کمتر...!
و چه عاشقانه برایت نوشتم به روی شیشه خیس انتظار

"سالهایی که نبودی باز هم دوستت داشتم"

و چه سرد جوابم را دادی:

"ببخشید شما"

مےنـویـسـم ... همـیـشـهـ پـیـش مـטּ بـمـاלּ

مـے نـویـسـے : همـیـشـﮧ!!!...همـیـشـﮧ؟؟؟؟

و بـلنـد بـلنـد مــی خـنـــدﮮ

تــو مــے خـــوابـــے

و مـــטּ تـمـــامِ شـب

رفـتـنِ تـو را "بـهـ بـدتــریـטּ شـڪـلِ یـڪـ ڪـابـوس" خــواب مـیبـینــم...
 دلم گرفته …

دلم گریه می خواهد …

آری دلم گرفته...

از این روزگاران بی فروغ ! از این تکرارهای ناپایان !

دلم گرفته از این همه کینه …. این همه دروغ !

از این مردمان نا مهربان و بی وفا دلم گرفته …….

دلم برای کوچه پس کوچه های مهربانی ها تنگ است !

دلم تنگ است برای کودکی ام 

که پاورچین پاورچین روی سنگفرش های زندگی بی دغدغه قدم می زدم !

آری دلم گرفته...
دست و بالم از حرف خالیست ...

 هر چه هست

 توئی 

و 

تو حرف نداری ...!!!!

صدای احساس من را 


 هیچ کس نشنید !!


جز این کیبرد بیچاره ….!!

عازم یک سفــــــــــــــرم

سفری دور به جایی نزدیـــــــــــــک

سفری از خود من به خــــــــــــــــــــــــــــودم

مدتی است نگاهم به تماشای خداســـــــــــــــــــــت

و امیـــــــــــــــــدم به خداوندی اوســــــــــــــــــــــــــــت…

دیوار احساس من را،

همه…

کوتاه می پندارند ،

اما چه می دانند ،

در پس این دیوار کوتاه ،

زمینش عمق فراوان دارد…

تازه فهمیدم 


چرا پشت سر مرده ها آب نمی ریزند …


چون این دنیا


 ارزش برگشتن ندارد …!

هوا را از من بگیر خنده ات را نه !



نان را از من بگیر، اگر می‌خواهی



هوا را از من بگیر، اما



خنده‌ات را نه . . .
مهتابى ترین تصور شب



تو را خواب دیدن است



حالا چشم می گذارم



بگو " سُک سُک "
مى نویسم "تـــــــــو" . . .


واژگانی ناگاه می آویزند در تـــو


یکباره تار می شود نوشته ام ، تمام


تکرار نمی شوی


و بعد از تــــو


شعر


گناه کبیره است


که پنهانت می کند


در انحنای شب واژه ها . . .
بیا غصه هایمان را تقسیم كنیم ،


دو تا من . . .


هیچـــــی تو . . .


می بینـــی؟؟


من هنــــــوز خسیسم!!
در من كــوچــه هایست كــه بــا تــو . . .



سفر هاییستـــ ڪـــﮧ بـآ تــو



روزهایستــ ڪـــﮧ بـآ تـــو



شبهاییستـــ ڪـــﮧ بـآ تــــو



عـآشقـآنه هاییستـــ ڪـــﮧ بـآ تـــو



نگشته امــ . . . نرفته امــ . . . سر نکرده امــ . . .



آرامــ نیافته امــ . . . نگفته امــ . . .



می بینی چقــدر بـآ تــو کـآر دارمــ  . . .

صـدایت میـکنم :عزیزم؟


ایـن جـــــــانــــــی که میگـــــویـی


جـــــانـم را مـیگیــــــرد 


نـــــزن این حــــرفهـا را . . .


دل مـن جـنبه نــــدارد


مـوقعهی که نـــــیستـی


دمــــــار از روزگــــــــــــارم در مــــیاورد . . .

آغوش من فقط اندازه تو جا دارد و بس


باور نمى کنى ؟!


 همین لحظه چشم هایت را ببند


خیال مرا در آغوش بکش


ببین لبریز مى شوى از عشق از من . . . !


 ببین آغوش من فقط به اندازه تو جا دارد . . .

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند، 
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند،
 آدمیت مرده بود، 
گرچه آدم زنده بود! 
صحبت از پژمردن یک برگ نیست، 
وای! 
جنگل را بیابان می کنند،
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند، 
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا، 
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند!!   

فریدون مشیرى